معبود من ، غم ها و تنهایی هایم را به تو میسپارم و دلی شاد و روحی وسیع و قدرتمند را از تو هدیه میگیرم . اگر تنهاترین تنهایان شوم ، باز هم خدا هست ، او جانشین تمام نداشتن های من است. مدیر وبلاگ:طوبی
امروزه هر کسی تفسیری از عشق داره اما اگر دنبال معنی انتزاعی عشق میگردید اون رو باید تو کتاب لیلی و مجنون پیدا کنید نه تو واقعیت.
عشق از نظر من یعنی احساس زود گذر این احساس ممکنه یک هفته طول بکشه یک
ماه سه ماه اما بلاخره این احساس تموم میشه و اونوقت است که شما باید
دنبال یک عشق جدید بگردید اما اگر این کار رو بکنیم این عشق تبدیل میشه به
عشق هوسی برای پایان دادن به عشق و عدم تبدیل اون به هوس باید سعی کنیم
عشق خودمون رو به یکنفر نثار کنیم..هر چند که این کار مشکل اما این قانون
طبیعت است.برای هر چیز پایانیست حتی عشق
این هم یک متن در مورد عشق که بیشتر به مفهوم عشق میپردازه
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب
گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور
از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي
بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:
"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه
هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار
رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين!
روزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!
چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود. زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست.
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد. زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست.
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت: "من سه بار به در خانه تو آمدم، اماتو مرا به خانه ات راه ندادی.
هیچ گاه عشق به آدمیان را همیشگی مپندار ، از روزی که دل می بندی این نیرو
را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی ... و اگر خُرد شدی باز
هم نامید مشو چون آرام جان دیگری در راه است
.
.
یک سال نقش فاصله هامان سکوت بود/ شاید برای حرف زدن از عشق زود بود/ ای کاش قفل سخت سکوت تو می شکست/
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست / من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی / با
یک نگاه ساکن شهر دلم شدی / امشب ولی به ساحل باور رسیده ام/ دیگر گذشت
فصل و به آخر رسیده ام/ آری کویر تشنه به باران نمی رسد/ این قصه تا ابد
به پایان نمی رسد...